ماجرای کاکا
این آقاپسر اسمش کاکا است.کاکادستهایش راباقلم خط خطی وسیاه کرده است.واه واه واه!غذا هم خورده ودستهایش رانشسته است .نگاهش کن صورتش هم نشسته است. اه اه اه ،چه بویی!کاکا دویده،عرق کرده وحمام نرفته است.مامان کاکابه اوگفت :دستهایت را بشوی کاکا گفت:نمیشویم.مامان گفت:حمام برو ولباسهاتو عوض کن.کاکا گفت:نمیروم.مامان گفت:دست کم صورتت چربت راپاک کن.کاکاگفت:نمیکنم.
مامان کاکا عصبانی شد وچند لحظه ای به کاکا نگاه کردورفت.یک ساعت بعد صدای کاکا بلندشد.یک نفر با تفنگ پشت سرش آمد. دست ها بالا! کاکا دستهاشو بالا برد وپرسید:توکی هستی؟من مامور نظافت هستم.از من چی می خوای؟می خواهم تو رو تنبیه کنم.بعد تفنگ را به طرف کاکا گرفت.تا سه میشمارم اگه به حرفهایم گوش نکردی ،شلیک می کنم!کاکا به حرفهای مامور نظافت گوش نکرد برای همین مامور شلیک کرد. صورت کاکا با آب خیس شد وکاکا فرار کرد،به حمام رفت ودر را از پشت سر بست.مامور پشت در ایستاد وگوش داد که ببیند صدای آب می آید.چند لحظه بعد کاکا بیرون آمداما دیگر صورتش چرب نبود.بدن ولباسش ه بوی عطر می داد.او دیگر کثیف نیست وحسابی تمیز شده است.مادر را دید وگفت:تو مامور نظافت بودی فکر کردی من نفهمیدم؟کاکا گفت:من نظافت را دوست دارم ،چون خدا نظافت را دوست دارد ،اما دوست دارم با مامان بازی کنم چه بازی خوبی بود.!
من دوست خدا هستم.