باغ گل ها
وقتی با خوشحالی کارنامه ام رو به مادرم نشون دادم،مامان منو به سینه اش فشار دادو گفت:آفرین دختر نازنینم حتما بابات هم خوشحال میشه.اسم بابا رو که شنیدم یاد قولش افتادم که گفته بود اگه نمره هات خوب باشن می برمت به گلخونه.اما مامان به بابا نگاه کرد وابروهاشو درهم کشید وگفت:رحمان چطور می خوای ببریش ؟بابا گفت:طوری نمیشه !هوا دیگه سرد نیست.مامان گفت:لا اقل با موتور نبرش.بابا هم قبول کرد.از ماشین که پیاده شدم یادم افتاد که برای اولین باره که دارم به گلخونه بابا می رم.بابا دم در گلخونه که دیوار شیشه ای داشت دستای بزرگشو گذاشت رو چشمام و گفت:نرگس بابا چشماتو ببند و وقتی گفتم باز کن.آروم گفتم:باشه بابا.بعد صدای در آهنی رو شنیدم که باز شد.بابا گفت :اینجا یه پله است حواست جمع باشه نیفتی.من آروم پامو گذاشتم رو پله و پایین رفتم.بعد بوی یه عالمه گل به دماغم رسید.گفتم:بابا،بابا،تو رو خدا باز کنم؟بابا گفت:یه خورده صبر کن.اون وقت همون طور که دستمو گرفته بود آروم آروم جلو رفتیم.بعد بابا وایساد وگفت:حالا چشماتو واکن.چشمامو که باز کردم دهنم از تعجب باز شد.هنوز داشتم به گل های کوچیک سفید نگاه می کردم که بابا گفت:اینارو میگن گل نرگس.گفتم:نرگس؟بابا لبخند زد.من گفتم:خدایا چقدر گل!بابا گفت:مواظب باش چون بعضی هاشون تیغ دارن،من میرم به کارم برسم وتو گلا رو نگاه کن،اسمشونم اون بالا نوشتم.بابا دور شد ومن یکی یکی روی مقواهای سفید رو می خوندم وبعد به گل ها نگاه می کردم.جلوی میخک ها نشستم،دستمو آروم کشیدم به گلبرگ های ریز حنا وبا تمام وجود گل محمدی رو بو کردم.هی می نشستم و هی بلند می شدم.سرخ،سفید،بنفش،هزار رنگ وکنار همه رنگ ها،رنگ سبز بود.مامن از اون سر حیاط تا این سر حیاط گلدون گذاشته بود.اسمشونو هم می دونستم.شمعدونی،حسن یوسف،اما اینجا یه جور دیگه بود.بوی بهشت می داد،بوی گلاب میومد.دوباره رفتم کنا گلای نرگس وآروم به گلبرگ های سفید وکوچولوشون دست کشیدم.گلای نرگس یه کاسه ی کوچیک زرد هم وسط گلبرگ هاش داشت وبوی خوبی می داد.دوباره از اولین ردیف گلخونه شروع کردم تا اسم گلا رو یاد بگیرم.وقتی اسمشونو می خوندم به شکلشونم نگاه می کردم که یادم بمونه.وقتی با با اومد گفت:نرگس جان باید برگردیم.یه خورده ناراحت شدم آخه خیلی زود بود که برگردیم.گفتم :با با نمی شه یه خورده دیگه بمونیم؟من تازه داشتم می فهمیدم که کدوم گلابا هم فامیل هستن وکدوم گلا همسایه.براشون اسم گذاشته بودم وقرار گذاشته بودم که از بخاری اون ور تر نرم .آخه اونجا پر کاکتوس بود.بابام گفت:نه باید برگردیم وگرنه هوا که تاریک شد مادرت دلواپس میشه گفتم پس اجازه بدین تا با گلا خداحافظی کنم.بابا خندید و گفت:ای شیطون ورفت تا کتش رو برداره.منم با گلا خداحافظی کردم .
**************
من سرفه کردمو مامان دستمال خیس رو از روی پیشونیم برداشت وگفت:نرگس عزیزم پاشو یک قاشق از این بخور.برات خوبه.بتابا هم گفت:آره دخترم این شربت گل سوسنه برای سرفه هات خوبه.مامان گفت:چرا بردیش مگه نمی دونستی این بچه حساسی داره؟بابا هم زیر لب گفت:بهش قول داده بودم.ماملن دوباره یه قاشق شربت گذاشت روی لبم ومنم خوردم.مامان زیر لب می گفت:یا فاطمه زهرا بی بی جان خودت به این بچه کمک کن.من چشمامو بستمو شنیدم که مامان گفت:تو رو به حرمت عروست،نرگس خاتون قسم،بی بی جان ،به این بچه کمک کن.ومن نفهمیدم که کی به خواب رفتم.
یه ردیف گل میخک،پر از گلبرگ های سفیدوقرمز،از کنار دیوار دور زده بودن ورسیده بودن به گلای بنفشه.بنفشه ها کنار همدیگه رنگ روشنی داشتن ودوباره یک گل رو که نمی دونمساقه ی چی بود اومده بود بالا دورشون چرخیده بود و رسیده بود به یه گل محمدی درشت.بالاتر از محمدی چند تا برگ قشنگ بودکه از وسط اونا دوباره یک ساقه دیگه رفته بودتا پشت شکوفه های انار وسیب.من گفتم:بابا آخه اینا که گل نیستنبابا خندید وگفت:همه گلا،گلن.گفتم :آخه اینا شکوفه ان .بابا گفت:اما چقدر قشنگن؟وبوی خوبی می اومد.ساقه از وسط شکوفه های صورتی رد شده بود ورسیده بود به غنچه گل مریم ومن از تیغ های کاکتوس ترسیدم.اما کاکتوس ها آنجا نبودن.وقتی بیدار شدم صدای اذان صبح می اومد ومن دوباره به گلخونه فکر می کردم .
همسایه ها یکی یکی می اومدن والتماس دعا می کردن .مامان هم می گفت:محتاج دعا هستیم.ما داشتیم می رفتیم مشهد زیارت امام رضا علی السلام.من دیگه سرفه نمی کردم اما سرم گیج می رفت ونمی تونستم زیاد سرپا بایستم .چشمام سیاهی می رفت.مامانم به یکی از همسایه ها گفت:چیزی نیست ...یه خورده ضعیف شده .مریم اومد کنارم وگفت:دفعه دیگه که خواستی با بابات بری گلخونه منو هم می برین؟ گفتم آره.بابا اومد وچمدون ها رو بلند کرد وگذاشت توی ماشین بابای مریم .بابای مریم گفت:از آقا بخوایید که مارو هم بطلبه بابام گفت:چشم.بابای مریم دوباره گفت:خوشا به سعادتتون خدا نصیب ماهم بکنه.بابا گفت:ان شاءالله.
قطار تکون تکون می خوردومن از پنجره بیرون رو نگاه می کرد.همینطور که بیرون رو نگاه می کردم خوابم بردبا صدای صلوات بیدار شدم. قطار از وسط ردیف درخت های پر از شکوفه میگذشت وکسانی که کنار پنجره بودن صلوات می فرستادن.از کوپه رفتم تو راهرو تا منم از پنجره نگاه کنم ...اون گنبد طایی که برق می زنه ...اونجا حرم امام رضا علیه السلام است.
شهد خیابون های بزرگ داشتو درختای پر از شکوفه .بوی خوبی توی هوا بود که مثل بوی گلخونه خوشبو بوداما سنگین نبود.هوای گلخونه دم کرده وسنگین بود.بابا می گفت:به خاطر بخارآبه.اول رفتیم مسافرخونه ولباسای تمیز پوشیدیم.مامان گفت:اول شما برین زیارت تامن غذا درست کم.وقتی برگشتین اون وقت من میرم زیارت.بابا گفت:پس نرگس جان پاشو به نماز برسیم.صدای ترق وتروق قطار هنوز توی گوشم بودوکمی که راه می رفتم سرفه می کردم و سرم گیج می رفت.از وسط بازار های شلوغ گذشتیم از بازار که گذشتیم به یه فضای باز رسیدیم که یه در بزرگ داشت.خورشد وسط آسمون بود .از در نیمه باز که رد شدیم رفتیم توی یک دالان نیمه تاریک که اون طرفش نورانی بود.نور خورشید به گنبد کو چولوی سقاخونه می خورد ومی تابید تو دالان نیمه تاریک وروشنش نی کرد.سرم از نور خورشید داشت گیج می رفت.از دالان که گذشتیم بابام ایستاد ودستشو گذاشت رو سینه اش وبه گنبد طلا نگاه کرد.منم سرمو آوردم بالا گه به گنبد طلا نگاه کنم.شنیدم که بابا گفت:السلام علیک یا غریب الغربا.یه عالم کبوتر بالای گنبد طلا چرخ میزدن.از نگاه کردن به نور خورشید چشمام سیاهی می رفت به گوشه ای تکیه دادم تا سرم گیج نره چشمامو بستم تا حالم سر جاش بیاد احساس کردم یه چیزی زیر دستمه .همونطور که چشام بسته بود دستو روی دیوار کشیدم .مثل یک ساقه بود.نگاه کردم .خدایا....خدایا...پایین گلبرگ بود.از وسط گلبگ ها ساقه ها بالا می رفتن و تاب می خوردن ومی رسیدن به گلبرگ های دیگه.ساقه دیگه ای هم از کنار میومدو وتوی هم فرو می رفتن. گل میخک،گل مریم...برگ ها،گلبرگ ها،ساقه ها....دیواری که دستمو گذاشته بودم اول مثل گلخونه بود اما هوا سنگین نبود .دیوار ها پر از گل بود.دیوار ها مثل گلخونه پر از گل های رنگارنگ بود.خیلی از گل هایی که اونجا بود توی گلخونه نبود .اون بالا نزدیک سقف یه ردیف گل لاله بود و ساقه هایی که پیچ خوردنشون شبیه پیچ خوردن ساقه یاس بودو بوی گل تو هوا موج می زد .سیاهی چشام کنار رفت و من به دیوار های پر از گل نگاه می کردم .بوی گلاب می امد ومن زیر لب می گفتم:السلام علیک یا غریب الغربا