وقتی با خوشحالی کارنامه ام رو به مادرم نشون دادم،مامان منو به سینه اش فشار دادو گفت:آفرین دختر نازنینم حتما بابات هم خوشحال میشه.اسم بابا رو که شنیدم یاد قولش افتادم که گفته بود اگه نمره هات خوب باشن می برمت به گلخونه.اما مامان به بابا نگاه کرد وابروهاشو درهم کشید وگفت:رحمان چطور می خوای ببریش ؟بابا گفت:طوری نمیشه !هوا دیگه سرد نیست.مامان گفت:لا اقل با موتور نبرش.بابا هم قبول کرد.از ماشین که پیاده شدم یادم افتاد که برای اولین باره که دارم به گلخونه بابا می رم.بابا دم در گلخونه که دیوار شیشه ای داشت دستای بزرگشو گذاشت رو چشمام و گفت:نرگس بابا چشماتو ببند و وقتی گفتم باز کن.آروم گفتم:باشه بابا.بعد صدای در آهنی رو شنیدم که باز شد.بابا گفت :اینجا یه پله است حواست جمع باشه نیفتی.من آروم پامو گذاشتم رو پله و پایین رفتم.بعد بوی یه عالمه گل به دماغم رسید.گفتم:بابا،بابا،تو رو خدا باز کنم؟بابا گفت:یه خورده صبر کن.اون وقت همون طور که دستمو گرفته بود آروم آروم جلو رفتیم.بعد بابا وایساد وگفت:حالا چشماتو واکن