پاتوق مجازی نورالهدایی ها

پاتوق مجازی نورالهدایی ها

۸۰ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است



وقتی با خوشحالی کارنامه ام رو به مادرم نشون دادم،مامان منو به سینه اش فشار دادو گفت:آفرین دختر نازنینم حتما بابات هم خوشحال میشه.اسم بابا رو که شنیدم یاد قولش افتادم که گفته بود اگه نمره هات خوب باشن می برمت به گلخونه.اما مامان به بابا نگاه کرد وابروهاشو درهم کشید وگفت:رحمان چطور می خوای ببریش ؟بابا گفت:طوری نمیشه !هوا دیگه سرد نیست.مامان گفت:لا اقل با موتور نبرش.بابا هم قبول کرد.از ماشین که پیاده شدم یادم افتاد که برای اولین باره که دارم به گلخونه بابا می رم.بابا دم در گلخونه که دیوار شیشه ای داشت دستای بزرگشو گذاشت رو چشمام و گفت:نرگس بابا چشماتو ببند و وقتی گفتم باز کن.آروم گفتم:باشه بابا.بعد صدای در آهنی رو شنیدم که باز شد.بابا گفت :اینجا یه پله است حواست جمع باشه نیفتی.من آروم پامو گذاشتم رو پله و پایین رفتم.بعد بوی یه عالمه گل به دماغم رسید.گفتم:بابا،بابا،تو رو خدا باز کنم؟بابا گفت:یه خورده صبر کن.اون وقت همون طور که دستمو گرفته بود آروم آروم جلو رفتیم.بعد بابا وایساد وگفت:حالا چشماتو واکن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۳ ، ۱۶:۲۶
نورالهدی امام رضا



امام حسن علیه السلام توی حیاط نشسته بودند.یکی از خدمتکاران وکنیزان منزل که از بیرون واردحیاط شد،شاخه گلی را که در دست داشت تقدیم امام کرد.حضرت نگاهی به شاخه گل ونگاهی به کنیز کردوفرمود:تورا در راه خدا آزد کردم!کنیز خیلی خوشحال شد ولبخند زد.یکی از دوستان امام علیه السلام که این منظره را می دید،به حضرت گفت:آقا این کنیز فقط یک شاخه گل ناقابل به شما داد،شما اورا آزاد کردید؟ آیا بهتر نبود پاداش کوچکتری به او م دادید؟حضرت نگاه شیرینی به آن مرد کرد وفرمود:خداوند ما را این طور پرورش داده که هرگاه کسی برای ما کار خوبی انجام دهد،ما بیشتر از آن کار به او پاداش می دهیم!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۳ ، ۱۶:۰۸
نورالهدی امام رضا



این آقاپسر اسمش کاکا است.کاکادستهایش راباقلم خط خطی وسیاه کرده است.واه واه واه!غذا هم خورده ودستهایش رانشسته است .نگاهش کن صورتش هم نشسته است. اه اه اه ،چه بویی!کاکا دویده،عرق کرده وحمام نرفته است.مامان کاکابه اوگفت :دستهایت را بشوی کاکا گفت:نمیشویم.مامان گفت:حمام برو ولباسهاتو عوض کن.کاکا گفت:نمیروم.مامان گفت:دست کم صورتت چربت راپاک کن.کاکاگفت:نمیکنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۳ ، ۱۴:۵۰
نورالهدی امام رضا


اون روز عمه لیلا به خانه ما آمده بود خواهر کوچکم زهرا از عمه  سوال کرد:عمه آدم مسئول یعنی چه کسی؟ عمه با تعجب نگاهی به صورت زهرا کرد وگفت :چرا عمه این سوال رو پرسیدی ؟زهرا در جواب گفت:آخه امروز معلم انشامون گفته درباره ویژگی آدم های مسئول انشاء بنویسیم ولی من که نمیدونم آدم های مسئول چه ویژگی هایی دارند!بعد هم خجالت کشید وسرش رو پایین انداخت.عمه لیلا گفت:این که غصه خوردن نداره عزیز دل عمه!..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۷:۰۷
نورالهدی امام رضا

باغ سبز احکام


اذان ظهر را که گفتند رضا وضو گرفت وبه نماز ایستاد.در رکعت دوم دست ها را برای قنوت بالا برد.ربنا آتنا فی الدنیا حسنه....

یک دفعه کنار انگشت کوچکش لکه ای را دید یادش آمد قبل از نماز پشه ای روی دستش نشسته بودواو با یک ضربه ی فنی واژگونش کرده و از کار انداخته بود.حالا آیا دستش نجس شده بود ؟آیا نمازش درست بود؟سلام نماز را که داد پدر از او پرسید:انگار در فکر هستی ؟رضا سوالش را ازپدر پرسید.پدر کتاب رساله را اورد ،مساله را پیداکرد وبه رضا گفت:..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۳ ، ۱۵:۳۶
نورالهدی امام رضا


خاطرات یک اسیر درکشور عراق(حاج رضا شاه بختی)

آی دلم....دلم....دل پیچه دارم،پس دکتر کجاست؟

آی دندانم،به خدا به خاطر دندان درد ازدیشب تا صبح خوابم نبرده!سرباز غول پیکر عراقی چوب خود را بالا گرفت وبازبان فارسی شکسته پکسته داد زد:همه ساکت....صبر..صبر...الان دکترآمد اینجا!

من واکبرشاهی وچندتا دیگه از بچه هابا فاصله ی کمی از دوستانمان که مریض بودند،پیش هم ایستاده بودیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۳ ، ۱۴:۵۴
نورالهدی امام رضا


همینکه کارهایم در باغ ابن شمعون تمام شدودرخت های خرما را آبیاری کردم،مقداری هیزم جمع کردم وبه خانه آوردم.بچه ها کوچک بودندو نمی توانستند اب آشامیدنی بیاورند،برای همین هم چند سطل آب از چاه کشیدم.داشتم به همسرم فاطمه در تهیه غذا کمک می کردم که پیامبر صلی الله علیه وآله به دیدن ما آمدند.وقتی چشم آن حضرت به فاطمه زهرا سلام الله علیها افتاد که نزدیک اجاق نشسته بود ومن هم برایش عدس تمیز می کردم مرا صدا زدند...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۳ ، ۱۵:۱۶
نورالهدی امام رضا

یکی بود یکی نبود

پیرمردی بود که مزرعه ی کوچکی داشت ویک گاو.گاو را به مزرعه اش میبرد وزمین کشاورزی اش را شخم میزد.دانه می کاشت وچشم به اسمان داشت تا باران رحمت خدا ببارد واو به نان ونوایی برسد.کشاورز شب ها گاو را به طویله می برد ،کاه وعلف جلوی گاو می ریخت تا دوباره صبح شود وبه سراغش بیاید .صبح شیر گاو را می دوشید وگاو را به مزرعه می بردتا هم علفی بچرد و هم زمین را شخم بزند .یک شب گدای دوره گردی به روستای پیر مرد وارد شد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۳ ، ۱۴:۵۱
نورالهدی امام رضا



آن روز عصر خانه ی مادربزرگ خیلی شلوغ بود.همه ی قوم وخویش ها آن جا جمع بودند.خاله،عمه،دایی وعمو.نسرین هم با پدر ومادرش به خانه ی مادربزرگ رفته بودوهمه خوشحال بودند.برگترها مشغول پختن غذاوچیدن میوه وشیرینی بودند.این شلوغی ومهمانی برای این بود که مادربزرگ از زیارت خانه خدا برگشته بود.بچه ها با خوشحال باهم بازی می کردند.آن روز برای نسرین روز خیلی خوبی بود.چون باز هم می توانست درکنار بچه ها باشد وبا انها بازی کند.نسرین بادختر خاله اش طاهره طناب بازی می کرد.طاهره پرسید:نسرین نماز ظهر وعصر را خواندی؟نسرین به اسمان نگاه کرد وگفت:"نه ولی هنوز وقت داریم.حالا تا غروب خورشید خیلی مانده است"طاهره گفت:پس باز هم بازی می کنیم بعد نماز می خوانیم."

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ، ۱۵:۴۳
نورالهدی امام رضا